داستان

پورتال خبری تفریحی و سرگرمی فارسی

داستان پسر و درخت

۳۰۲ بازديد

داستان پسر و درخت

با سری داستان های کوتاه ، جالب و آموزنده با ما همراه باشید !!!


روزی پسرکی غمگین و بی پول به نزد یک درخت رفت و به او گفت پول لازمم !
درخت با لبخندی گفت :
درسته من پول ندارم ولی میوه دارم ، سیب های لذیذ دارم و میتونی سیب های منو تو بازار بفروشی و پول بدست بیاری ...!
پسر تمام میوه های درخت را چید و فروخت و تمام پول ها را خرج کرد
بعد از مدتی پسر بزرگ شد پولش تمام شد و به نزد درخت بازگشت !
پسر با نگاهی اندوهناک به درخت گفت من خانه ندارم و برای ساختن خانه پول لازم دارم ...
درخت جواب داد غصه نخور با چوب تنه و ساقه ی من میتوانی خانه بسازی ! چوب های مرا قطع کن و با آنها برای خود خانه بساز !
درخت همچنان خوشحال بود !
پسر با چوب های درخت خانه اش را ساخت و ازدواج کرد و بعد از مدتی پیش درخت بازگشت و گفت از خانه و همسرم خسته ام میخواهم به یک سفر دور و دریایی بروم !
درخت همچنان با لبخند گفت ! این که غصه نداره مرا از ریشه قطع کن و قایق کوچکی بساز و بنداز روی آب و هرجا که خواستی سفر کن !
پسر این کار را کرد و درخت همچنان خوشحال بود و پسر را نیز خوشحال کرد !

نتیجه داستان : دوست واقعی کسی است که در رفاقت جان خود را نیز فدا کند .

داستان پسر و درخت